خرید بک لینک
از روزی که کمدهانصب شد قراره من وهمسر بریم یه سری چوب رختی بگیریم که نشده یه مدت به خاطر برف ویخبندون یه چندروزهم تنبلی خودمون.پنج شنبه که رفتم خونه میخواستم شام درست کنم که همسر گفت نمی خواد آماده شوبریم بیرون.یه کم دودورکردیم وبعد هم از یه کترینگ غذاخریدیم واومدیم خونه.مستاجرمون چندروزی هست که صاحب یه نی نی شدن واز اون روز واقعا ماروکلافه کردن زیادی رفت وآمد وبی ملاحظگیشون تو نظافت راه پله وکوبیدن درها وتادریروقت بلندبلند حرف زدن هاشون جوری که ماصدای همه اکثر حرفشون رو میشنویم.جمعه همسربرای تعمیر آبگرمکن با تعمیرکاررفت طبقه پایین وبهشون تذکرداد ایشاله که مثمرثمرباشه.البته من فقط یه بارخانومه رودیدم واصلا با هم رودررونشدیم ومن واقعا همیشه دلم یه همسایه دوست میخواسته که تابه حال قسمتم نشده.یه اعتراف هم کنم شاید هم اسمش حسودیه نمی دونم روزی که خانومه مرخص شد وبا نی نی اومدن خونه شون دلم خواست من جای اون بودم.جمعه صبح همسر منو رسوند خونه مامان اینا چندوقتی بود که دلم میخواست روی متکاهام روتعویض کنم وبراش پارچه خریدم واون هارم بردم که با کمک آبجی ومامان درست کنیم از دست خودم که برنمیاد عمرا.تا5مشغول بودیم وبعد هم رفتیم خونه مامان بزرگ وبابابزرگ یه سرزدیم وبعد هم خونه خاله که طبقه بالای خونه مامان بزرگ اینا هستن خونه شون کلی تغییر کرده بود یه دست مبل وناهارخوری جدید خریده بود واقعا خون

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 20:00

روزیکشنبه که رفتم خونه کلی تمیزکاری کردم وتاغروب مشغول بودم.غروب اکبر (همسر خواهر شوهر)تماس گرفت که برای تحویل ماشین بریم که طاهر گفت شما بیایید اینجا.منم به خواهرشوهر زنگ زدم که حتما بیایید وتدارک نمی بینم ومیخ وام ماکارونی درست کنم شما هم بیایید دورهم باشیم که اون هم گفت منم آش درست رشته درست کردم میارم با هم بخوریم(اتفاقا چندروز بود هوس کرده بودم خوشحال شدم)خلاصه سریع شام پختم وسالاددرست کردم واومدن وما ماشین دارشدیم.شام رو خوردیم وواقعا به همه مون مزه داد آش دورهمی وغذای خودمونی بعد هم کلی حرف زدیم از هردری.قراره اونا یه ماشین صفر ثبت نام کنن وبه خاطر همین ماشین رو فروختن به ما.بعد شام هم میوه خوردیم وما با ماشین اونارو رسوندیم خونشون وهمسری جایی کارداشت رفتیم انجام داد وبرگشتیم خونه.دیروز که دوشنبه باشه غروب همسرزنگ زد که آماده شو بریم دکتر(چندروزی بود پهلوی راستم درد می کرد وحتی یه فررفتگی هم احساس میشد که با سمت چپم فرق داشت)ساعت8ونیم بود رفتیم بیرون واول رفتیم فروشگاه خرید کردیم (قراره پنج شنبه خاندان همسر رو شام دعوت کنم)بعد هم رفتیم بیمارستان وویزیت شدم وبرای سونوگرافی رفتیم جای دیگه وبعد هم دکتردید وگفت چیزخاصی نیست اگر دردداری باید صبح بیایی متخصص داخلی.تا12کارمون طول کشید وبعد هم رفتیم یه فست فود یافتیم وشام خوردیم واومدیم خونه.خداروشکر که حالم این روزا بهتره وبا حرفای

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 20:05

امروز ظهرکه اومدم خونه همسرفرمودن ساعت4آماده باش میریم بیرون...ساعت4ونیم بودکه چسان وفسان کردیم واومدیم بیرون به سمت جاده چالوس /کندوان

بعداز کلی لذت ازهوای سرد جاده رفتیم یه  آشکده توکندوان به اسم عموخسرو با اون بخاری عیزمی ومیرزاقاسمی گرم وسیرشدیم وبعد هم یه چای وقلیون (البته فقط همسر قلیون) الان نوشته من روازجاده دریافت می کنید.

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 20:05

پنج شنبهحدود 25نفری مهمون دعوت کردم خانواده همسر (پدرو مادرش وخانواده خواهر وبرادرش و عموی همسر وپسرعمه همسر)که لحظه آخر خانواده خواهر جاری (دخترعمو)هم اضافه شدن.کارام رو از چهارشنبه شروع کردم خورشت قرمه سبزی رو بارگذاشتم ووسایل سالاد روشستم وژله رو درست کردم.پنج شنبه ساعت1ونیم هم از دفتر رفتم خونه ومشغول شدم سالاد درست کردم وبرنج خیس کردم ومرغ هاروسرخ کردم وبعد هم تمیزکاری خونه.مادرشوهر هم این وسط زنگ زد که کمک می خواهی بیام گفتم بیشترکارام رو انجام دادم اگه می خواهی زودتر بیا.که جالبه که نیومد وساعت 7ونیم با مهمونا اومد البته خودم هم دوست نداشتم وواقعا خودم راحت تر بودم که کارام رو انجام بدم وگفتنم در حد تعارف بود.تا6ونیم همه کارام تموم شد ولباس پوشیدم ودراز کشیدم که اولین مهمونام اومدن.تا اومدن همه مهمونا به چای وگفت وگو گذشت.ساعت9ونیم بود که سفره رو انداختیم خداروشکر مه چی خوب وبه اندازه بود والبته برنج ومرغ هم اضافه اومد ولی خورشت کامل خورده شد.بعد از شام هم میوه وشیرینی وچای وآقایون هم رفتن پشت بوم وبساط چای وقلیون ردیف کردن وما خانوما هم دورهمی حرف زدیم.ساعت12بود بیشتر مهمونا رفتن وفقط  خانواده پسرعمه وجاری اینا وخواهرش (دخترعموها)موندن که قرارشد بمونن که فردا با هم بریم بیرون.جاری اینا وخواهرش (دخترعموهام)که خونه شون نزدیک بود رفتن خونه شون وپسرعمه اینا موندن خونه ما.م

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 20:05

صفحه بندی