برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان
روزیکشنبه که رفتم خونه کلی تمیزکاری کردم وتاغروب مشغول بودم.غروب اکبر (همسر خواهر شوهر)تماس گرفت که برای تحویل ماشین بریم که طاهر گفت شما بیایید اینجا.منم به خواهرشوهر زنگ زدم که حتما بیایید وتدارک نمی بینم ومیخ وام ماکارونی درست کنم شما هم بیایید دورهم باشیم که اون هم گفت منم آش درست رشته درست کردم میارم با هم بخوریم(اتفاقا چندروز بود هوس کرده بودم خوشحال شدم)خلاصه سریع شام پختم وسالاددرست کردم واومدن وما ماشین دارشدیم.شام رو خوردیم وواقعا به همه مون مزه داد آش دورهمی وغذای خودمونی بعد هم کلی حرف زدیم از هردری.قراره اونا یه ماشین صفر ثبت نام کنن وبه خاطر همین ماشین رو فروختن به ما.بعد شام هم میوه خوردیم وما با ماشین اونارو رسوندیم خونشون وهمسری جایی کارداشت رفتیم انجام داد وبرگشتیم خونه.دیروز که دوشنبه باشه غروب همسرزنگ زد که آماده شو بریم دکتر(چندروزی بود پهلوی راستم درد می کرد وحتی یه فررفتگی هم احساس میشد که با سمت چپم فرق داشت)ساعت8ونیم بود رفتیم بیرون واول رفتیم فروشگاه خرید کردیم (قراره پنج شنبه خاندان همسر رو شام دعوت کنم)بعد هم رفتیم بیمارستان وویزیت شدم وبرای سونوگرافی رفتیم جای دیگه وبعد هم دکتردید وگفت چیزخاصی نیست اگر دردداری باید صبح بیایی متخصص داخلی.تا12کارمون طول کشید وبعد هم رفتیم یه فست فود یافتیم وشام خوردیم واومدیم خونه.خداروشکر که حالم این روزا بهتره وبا حرفای
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان
بعداز کلی لذت ازهوای سرد جاده رفتیم یه آشکده توکندوان به اسم عموخسرو با اون بخاری عیزمی ومیرزاقاسمی گرم وسیرشدیم وبعد هم یه چای وقلیون (البته فقط همسر قلیون) الان نوشته من روازجاده دریافت می کنید.
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان